تبليغاتX
دختران خورشید

دختران خورشید

كم كم ياد خواهي گرفت

تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يك دوست ...

و زنجير كردن يك روح را!

اين كه عشق تكيه كردن نيست

و رفاقت اطمينان خاطر!

و ياد مي گيري بوسه ها  قرداد نيستند!

و هديه ها معني عهد و پيمان نمي دهند!

كم كم ياد مي گيري....

كه حتي خورشيد هم مي سوزاند

اگر زياد آفتاب بگيري

بايد باغ خودت را پرورش دهي جاي اينكه

منتظر كسي باشي تا برايت گل بياورد

ياد مي  گيري كه مي تواني تحمل كني

كه محكم باشي پاي هر خداحافظي

ياد مي گيري كه خيلي مي ارزي....!

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط دختر خورشید| |

تا سحر امشب بر بالين من

امشب از بهر خدا بيدار باش

سايه غم ناگهان بر دل نسشت

رحم كن امشب مرا غمخوار باش

آه اي ياران به فريادم رسيد

ورنه مرگ امشب به فريادم رسد

ترسم آن شيرين ترم امشب ز راه

چون به دام مرگ افتادم رسد

گريه و فرياد بس كن شمع من

بر دل ريشم نمك ديگر مپاش

قصه بيتابي دل پيش من

بيش از اين ديگر مگو خاموش باش

همدم من...مونس من شمع من...

جز تو ام در اين جهان غمخوار كو

ون در اين صحراي وحشت زاي مرگ

واي بر من ...واي بر من يار كو؟

ون در اين زندان امشب شمع من

دست خواهم شستن از اين زندگي

تا كه فردا همچو شيران بشكنند

ملتم زنجير هاي بندگي ....

                                                    (دكتر علي شريعتي)

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط دختر خورشید| |

اين دختر نق نق زن بي حوصله را

چند روزي نگهش دار ولي

گر دلش خواست به بازي برود

روي گل ها بپرد

گر دلش خواست به كنجي بنشيند دلتنگ

گر دلش خواست بسوزد از تب

گر دلش خواست بسوزد تا شب

گر دلش خواست به بازار محبت برود

عطر گل ها بخرد

يا دلش خواست شبي پر مهتاب

بنشيند لب آب

يا دلش خواست بگريد از عشق

يا بگويد از هجر

يا بگويد از وصل

نكني آزارش

نكني بيمارش....

گر دلش خواست بخوابد

نكني بيدارش ....

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 7:7 قبل از ظهر توسط دختر خورشید| |

بروردگار من ...مهربان منُُ

از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی ست

و هر زمزمه ای بانگ عزایی....

و هر چشم اندازی... سکوت گنگ و بی حاصلی

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی ست

من در این بهشت

همچون تو ...

در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم

تو قلب بیگانه را می شناسی

که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای

کسی را برایم بیافرین

تا در او بیارامم!

دردم درد بی کسی بود....

                                                                " دکتر علی شریعتی"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط دختر خورشید| |

آنگه که شوم تحقیر در چشم تو و تقدیر

می گریم و می نالم از غربت و از حالم

وز ناله و فریادم  زحمت دهم و ماتم

گوش کر این عالم!

آنگه نگرم در خود ...بینم خود و این زنجیر

لعنت کنم این تقدیر!!!

خواهم چو کسی باشم  فارغ ز غم و ماتم

در دور و برم باشد بسیار ز هر آدم

عشق هنری جویم از حسن کسی گویم

لذت برم از هر چیز زان دل نشده لبریز

اما به همین حالم در وضع بد و زارم

ناگه به تو اندیشم  تغییر دهم خویشم

چون مرغ سحر خیزی از خاک سیه خیزم

بذر شعف خود را بر درب فلک ریزم

یاد تو اگر خیزد در جان تنم ریزد

عشق تو بهاران را

سرسبزی و باران را

هرگز نکنم تعویض

وضع خود و شاهان را....

                                     از غزل های شکسبیر

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط دختر خورشید| |

 

نیادم که بمانم !

تنها به اندازه ی نمباره ای کنارم باش

تمام جاده های جهان را به جست و جوی نگاه تو آمدم!!!

پیاده !

باور نمی کنی؟؟؟

پس این تو ....

این پینه های پای پیاده ی من!

حالا بگو:

در این تراکم تنهایی ،

میهمان بی چراغ نمی خواهی؟

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط دختر خورشید| |

ای که هوای من شده ای

دم زدن تو هوای من است

آه ...ای عشق

تو در روح  و تن من جاری

دلم آن سوی زمان با تو آیا دارد ،

وعده ی دیداری ؟

چه شنیدم ؟

تو چه گفتی ؟

آری؟

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط دختر خورشید| |

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم

و ندایی که به من می گوید:

گر چه شب تاریک است

دل قوی دار سحر نزدیک است .

دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند .

مهر در صبحدممان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند

آسمان ها آبی پر مرغان صداقت آبی ست.

دیده در آیینه ی صبح تو را می بیند .

از گریبان تو صبح صادق می گشاید پرو بال ....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط دختر خورشید| |

تا گریزان گشتی ای نیلو فری چشم از برم

در غمت از لاغری چون شاخه ی نیلوفرم

تا گرفتی از حریفان جان سیمین،چون هلال

چون شفق،خونابه دل می چکد از ساغرم

خفته ام امشب،ولی در جای من دل سوخته

صبحدم بینی که خیزد دود آه از بسترم

تار و پود هستی ام بر باد رفت،اما نرفت

عاشقی ها از دلم،دیوانگی ها از سرم

شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد

آتشی جاوید باشد در دل خاکسترم

سرکشی آموخت بخت از یار،یا آموخت یار

شیوه ی بازیگری از طالع بازیگرم!

خاطرم را الفتی با اهل عالم نیست،نیست

کز جهانی دیگرند و از جهانی دیگرم!

گر چه ما را کار دل محروم از دنیا کند

نگذرم از کار دل و ز کار دنیا بگذرم

شعر من رنگ شب و آهنگ غم دارد رهی

زانکه دارد نسبتی با خاطر غم پرورم....

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط دختر خورشید| |

گر در اين دنيا نمي ديدم تو را

گر نبودم با تو هرگز آشنا

گر در آن مخمل نبودي همچو شمع

يا نمي ديدم تو را در بين جمع

گر ز هر بيگانه اي بيگانه تر

از كنارت مي گذشتم بي خبر

گر نمي كردي به سوي من نگاه

با نگاهي گر نمي رفتم به راه

عاشقي گر در سرشت من نبود

گر تو را بخت بد كوتاه من

سوي ديگر مي كشيد از راه من

اين زمان جانم ز قهرت پر نبود

سينه ام منزلگه ديگر ببود

گر چه عشقت غير حسرت بر نداشت

ساقيت جز درد در ساغر نداشت

گر چه ديدم در رهت دام بلا

واي بر من گر نمي ديدم تو را

آدمك آخر دنياست بخند

آدمك مرگ همين جاست بخند

 دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخند
آدمك خر نشوي گريه كني
همه دنيا دغل و شوخي و دعواست بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخند
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط دختر خورشید| |

Design By : Night Melody