تبليغاتX
دختران خورشید

دختران خورشید

FreeCod Fall Hafez

تا گریزان گشتی ای نیلو فری چشم از برم

در غمت از لاغری چون شاخه ی نیلوفرم

تا گرفتی از حریفان جان سیمین،چون هلال

چون شفق،خونابه دل می چکد از ساغرم

خفته ام امشب،ولی در جای من دل سوخته

صبحدم بینی که خیزد دود آه از بسترم

تار و پود هستی ام بر باد رفت،اما نرفت

عاشقی ها از دلم،دیوانگی ها از سرم

شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد

آتشی جاوید باشد در دل خاکسترم

سرکشی آموخت بخت از یار،یا آموخت یار

شیوه ی بازیگری از طالع بازیگرم!

خاطرم را الفتی با اهل عالم نیست،نیست

کز جهانی دیگرند و از جهانی دیگرم!

گر چه ما را کار دل محروم از دنیا کند

نگذرم از کار دل و ز کار دنیا بگذرم

شعر من رنگ شب و آهنگ غم دارد رهی

زانکه دارد نسبتی با خاطر غم پرورم....

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت1:34 بعد از ظهرتوسط دختر خورشید | |

گر در اين دنيا نمي ديدم تو را

گر نبودم با تو هرگز آشنا

گر در آن مخمل نبودي همچو شمع

يا نمي ديدم تو را در بين جمع

گر ز هر بيگانه اي بيگانه تر

از كنارت مي گذشتم بي خبر

گر نمي كردي به سوي من نگاه

با نگاهي گر نمي رفتم به راه

عاشقي گر در سرشت من نبود

گر تو را بخت بد كوتاه من

سوي ديگر مي كشيد از راه من

اين زمان جانم ز قهرت پر نبود

سينه ام منزلگه ديگر ببود

گر چه عشقت غير حسرت بر نداشت

ساقيت جز درد در ساغر نداشت

گر چه ديدم در رهت دام بلا

واي بر من گر نمي ديدم تو را

آدمك آخر دنياست بخند

آدمك مرگ همين جاست بخند

 دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخند
آدمك خر نشوي گريه كني
همه دنيا دغل و شوخي و دعواست بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخند

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت1:52 بعد از ظهرتوسط دختر خورشید | |

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟

بی تو مردم ....مردم....

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی ...

روی تو را کاشکی می دیدم....

شانه بالا زدنت را بی قید....

و تکان دادن دست که مهم نیست زیاد!

که عجب عاقبت مرد!

افسوس کاشکی می دیدم....

من به خود می گویم ...

چه کسی باور کرد...

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت9:40 بعد از ظهرتوسط دختر خورشید | |

من و از عشق جدايم نكني

در دل وادي بي عشقي ها...

چشم و دل بسته رهايم نكني...

من در اين كوچه ي پر خوف و خطر...

جز به الطاف تو ام نيست نظر

توي اين كوچه ي بي عابر و تنگ

كه در آن نيست به جز شيشه و سنگ

به كجا روي كنم؟

جز گل روي تو را چه گلي بوي كنم؟

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت11:25 قبل از ظهرتوسط دختر خورشید | |

رفت تنهاي آشناي بخت من...

رفتو با غم ها مرا تنها گذاشت...

چون نسيم تند پوي از من گريخت...

آهوانه سر به صحرا ها گذاشت...

ماه را گقتم:كه ماه من كجاست؟

گفت:هر شب روي در روي من است!

در دل شب هر كجا مهتاب هست

ماه تو بازو به بازوي من است....

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت11:1 قبل از ظهرتوسط دختر خورشید | |

اما

با اين همه..

تقصير من نبود...

كه با اين همه...

با اين همه اميد قبولي...

در امتحان ساده ي تو رد شد...

اصلا نه تو ...نه من...

تقصير هيچ كس نيست!

از خوبي تو بود كه من بد شدم!!!

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت10:55 قبل از ظهرتوسط دختر خورشید | |

همه مي دانند....

كه من تو از آن پنجره سرد عبوس باغ را ديديم

و از آن شاخه ي بازيگر دور از  است...

سيب را چيديم...

همه مي دانند ...

باغ را ديديم ...

سيب را چيديم...

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت10:54 قبل از ظهرتوسط دختر خورشید | |

اگر داغ رسم قديم شقايق نبود...

اگر دفتر خاطرات  طراوت ...

پر از ردپاي دقايق نبود.

اگر ذهن آيينه خالي نبود

اگر عادت عابران بي خيالي نبود.

اگر گوش  سنگين اين كوچه ها

فقط يك نفس مي توانست...

طنين عبوري نسيمانه را

به  خاطر سپارد.

اگر آسمان مي توانست يكريز

شبي چشمان تو را جاي شبنم ببارد.

اگر ردپاي نگاه تو را باد و باران

از اين كوچه ها آب و جارو نمي كرد

اگر قلك كودكي لحظه ها را پس انداز مي كرد.

اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را

براي كسي باز مي كرد.

و مي شد به رسم امانت

گلي را به دست زمين بسپريم...

و از آسمان پس بگيريم.

اگر خاك كافر نبود

و روي حقيقت نمي ريخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نمي زد

اگر كو هها كر نبودند

اگر آبها تر نبودند

اگر باد مي ايستاد

اگر حرف هاي دلم بي اگر بود

اگر فرصت چشم من بيشتر بود

اگر مي توا نستم از خاك يك دسته لبخند پر پر بچينم

تو را مي توانستم ...

اي دور

از دور ...

يك بار ديگر ببينم...


+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت10:50 قبل از ظهرتوسط دختر خورشید | |

ما كه اينهمه براي عشق ...

آه وناله ي دروغ مي كنيم....

راستي چرا....

در رثاي بي شمار عاشقان كه بي دريغ...

خون خويش را نثار عشق مي كنند...

از نثار يك دريغ هم دريغ مي كنيم؟!

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت10:31 قبل از ظهرتوسط دختر خورشید | |

احساس می کنم غریبم میانتان

بیگانه با شما وزبانتان...

بال مرا به سنگ شکستید وخواستید

عادت کنم به کوچکی آسمانتان

قندیل های یخ دستتان را گرفته است

دیریست رخنه کرده زمستان به جانتان

این جا چقدر چلچله در برف مرده است

در شهر بی تفاوت بی آب و دانتان

دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست

از پا فتاده زخمی زخم زبانتان

خود را کنار ثانیه ها دفن می کنم

تا شاید چنین جدا شوم از زمانتان

تنها رها کنید تا بمیرم ...آه

احساس میکنم غریبم میانتان....

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت1:27 بعد از ظهرتوسط دختر خورشید | |